خاطره ماه رمضان از یک اسیر اردوگاه عراقی

[ad_1]

سرباز عراقی به ما گفت چرا بعد از نماز خوابیدی، برخیز نماز بخوان و ما هم گفتیم بعد از نماز نماز نمی خوانیم. ما چیزی نمی دانیم. سرباز عراقی از ما خواست دعای کمیل را بخوانیم و وقتی گفتیم دعای کمیل را نمی دانیم، گفت من می خوانم و شما تکرار می کنید. سرباز عراقی سریع خواند و البته چند کلمه را عوض کرد.

به گزارش ایسنا، حجت الاسلام علی علیدوست اهل قزوین و ساکن شهر مقدس قم است. وی قبل از اعزام به جبهه، طلبه حوزه علمیه بود و در سال های ابتدایی جنگ تحمیلی به اسارت دشمن درآمد. علیدوست در زمان اسارت 20 ساله بود. آزاده روایت می کند: به خاطر اتفاقاتی که افتاد، شرایطی فراهم شد که مردم مرا به نام دیگری صدا کنند تا عراقی ها هویت واقعی من را به عنوان دانشجو نفهمند. به همین دلیل از زادگاهم لقب جدیدی به عاریت گرفتم و اتفاقاً در بین آزادگان به «علی قزوینی» معروف شدم و بعثی ها نیز از بلندگوی اردوگاه مرا علی قزوینی صدا می کردند.

بدیهی است در اردوگاه ما مشکلی با روزه گرفتن در ماه رمضان نداشتند و حتی قبل از آن نیز رژیم خود را به ماه رمضان تغییر دادند. در سالهای اسارت، ماه رمضان در گرمای تابستان بود و ما راهی برای رفع تشنگی نداشتیم. مشکل اصلی ما آب ذخیره شده در تانکر آهنی بود که کمبود آب سماور نداشت. رفقا پیشقدم شدند و برای خنک شدن آب، ماهیتابه های خالی بزرگ روغن را شستند و نان باگت ها را بستند و وقتی زیر آفتاب بودیم در سایه قرار دادند که گرما را از آب خارج کرد.

صلیب سرخ گاهی در ماه رمضان وارد اردوگاه می شد، اما کار خاصی انجام نمی داد و به عنوان پستچی برای گرفتن یا رساندن نامه های خانواده عمل می کرد. به دلیل شرایط بهداشتی و غذایی، در صورت بروز بیماری، اتاقی در کمپ به مرکز بهداشتی که توسط یک امدادگر عراقی و چند آزاده ایرانی با تعداد محدودی مسکن و کمک های اولیه اداره می شد، در نظر گرفته شد.

در مقطعی قلم و کاغذ ممنوع شد و اگر قلم یا کاغذی پیدا می کردند با همه آنها برخورد می کردند. وقتی افسر بعثی ناگهان وارد آسایشگاه شد و مثلاً هیچ کس بلند نشد یا در اتاق خبر شاید کسی بلند نشد یا در مورد کوتاه کردن اجباری ریش، اگر کسی قدش بلند شد و به هر دلیلی متوجه نشد. ، درگیری های شدیدی رخ داد.

ما مخفیانه و به دور از چشم بعثی ها فعالیت های تبلیغی انجام می دادیم و آنها نیز به نوعی سعی در کشف این فعالیت ها داشتند. روزی بعد از نماز صبح، یکی از آزادگان دعا یا مناجاتی را با صدای بلند خواند که بعثی ها از آن منع می کردند; یکی از پاسداران آزاد شده با آرامش اعلام کرد که سرباز عراقی پشت پنجره کمین نشسته است، پس از نماز صبح زود به رختخواب رفتیم که توسط شخصی احضار شد. سرباز به محض اینکه منتظر ماند، خبری از دعا و نیایش نشد و تیرش به سنگ اصابت کرد و برخاست و به شیشه پنجره خورد.

سرباز عراقی به ما گفت چرا بعد از نماز خوابیدی، برخیز نماز بخوان و ما هم گفتیم بعد از نماز نماز نمی خوانیم. ما چیزی نمی دانیم. سرباز عراقی از ما خواست دعای کمیل را بخوانیم و وقتی گفتیم دعای کمیل را نمی دانیم، گفت من می خوانم و شما تکرار می کنید. سرباز عراقی سریع شروع به خواندن کرد و البته بعضی کلمات را به هم ریخت و به نوعی می خواست حرصش را خالی کند و تکرار کردیم که معنی یکی از جملاتش این بود: «قسم می خورم روی پتو همه چیز را زیر آن پنهان کردی». ».

انتهای پیام

[ad_2]
Source link

درباره ی admin_asooweb

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

بایگانی‌ها